شعری زیبااز سهراب
بانگي از دور مرا مي خواند
رخنه اي نيست دراين تاريكي
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
او به من مي خندد
با یک شعر از خودم.امیدوارم که بپسندید:
دیشب قلم دل غزلی تازه رقم زد
از بخت سیه فکر جوانی به سرم زد
در دخمه خود بال گشودم به رهایی
کین مرغ سفر کرده چه خوش چهچه غم زد
......
طول کشید اما بالاخره اومدم!
یه مدتی رفته بودم سفر .....!.جاتون خالی،رفته بودم مسجد جمكران.
اونجا براي همتون دعا كردم...خيلي خوش گذشت!اميدوارم كه قسمت شما هم كنه كه يه روز بريد اونجا!
خاطرات سفر زياده كه جاش نيست اينجا بگم ،اما يه سوغاتي براتون آوردم،و اونم يه عكس از خودم كنار مسجد جمكرانه!
البته سفر فقط مسجد جمكران نبود......جاهايه ديگه ايي هم رفتيم.در كل خوب بود.........
منتظر حضور شما تو وب درويشي خودم ميمونم............تا بعد،ياعلي...
اینم عکس:

حرف ها دارم
با تو ای مرغی که میخوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی!
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود میزنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجا هستی نهان ای مرغ!
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ی ادراک بال و پر؟
هر کجا هستی،بگو با من.
روی جاده نقش پای نیست از دشمن.
آفتابی شو!
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.
"سهراب"

و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند......
میگریزم از شب،ميگريزم از عشق.....و تو اي پاكترين خاطره ها با من باش...........
