تبليغاتX
خانه ی غم ...

خانه ی غم ...

شعری زیبااز سهراب

 

دير گاهي است در اين تنهايي
 
رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند
 
ليك پاهايم در قير شب است

رخنه اي نيست دراين تاريكي
 
در و ديوار به هم پيوسته

 
سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته

نفس آدم ها
 
سر به سر افسرده است
 
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
 
هر نشاطي مرده است
 
دست جادويي شب
 
در به روي من و غم مي بندد
 
مي كنم هر چه تلاش

او به من مي خندد
 
نقشهايي كه كشيدم در روز
 
شب ز راه آمد و با دود اندود
 
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
 
ديرگاهي است كه چون من همه را
 
رنگ خاموشي در طرح لب است
 
جنبشي نيست دراين خاموشي
 
دست ها پاها در قير شب است
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 22:37  توسط حسام  | 

سلام. خیلی خیلی دیر اومدم ولی اینبار متفاوت .....

با یک شعر از خودم.امیدوارم که بپسندید:

 

دیشب قلم دل غزلی تازه رقم زد 

         از بخت سیه فکر جوانی به سرم زد  

در دخمه خود بال گشودم به رهایی    

                   کین مرغ سفر کرده چه خوش چهچه غم زد

......

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 23:29  توسط حسام  | 

تو سفر كن به شهر قلب خسته ام......

سلام به همه ی دوستای گلم ....

طول کشید اما بالاخره اومدم!

یه مدتی رفته بودم سفر .....!.جاتون خالی،رفته بودم مسجد جمكران.

اونجا براي همتون دعا كردم...خيلي خوش گذشت!اميدوارم كه قسمت شما هم كنه كه يه روز بريد اونجا!

خاطرات سفر زياده كه جاش نيست اينجا بگم ،اما يه سوغاتي براتون آوردم،و اونم يه عكس از خودم كنار مسجد جمكرانه!

البته سفر فقط مسجد جمكران نبود......جاهايه ديگه ايي هم رفتيم.در كل خوب بود.........

منتظر حضور شما تو وب درويشي خودم ميمونم............تا بعد،ياعلي...

اینم عکس:

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 12:37  توسط حسام  | 

با مرغ پنهان ...

حرف ها دارم

با تو ای مرغی که میخوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی!

چه ترا دردی است

کز نهان خلوت خود میزنی آوا

و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟

در کجا هستی نهان ای مرغ!

زیر تور سبزه های تر

یا درون شاخه های شوق؟

می پری از روی چشم سبز یک مرداب

یا که می شویی کنار چشمه ی ادراک بال و پر؟

هر کجا هستی،بگو با من.

روی جاده نقش پای نیست از دشمن.

آفتابی شو!

رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.

"سهراب"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 16:47  توسط حسام  | 

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات....

و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند......

میگریزم از شب،ميگريزم از عشق.....و تو اي پاكترين خاطره ها با من باش...........

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 4:29  توسط حسام  |